سلام به همه جيگرا خوفيد ؟
خيلي وقته ميخواستم آپ کنما ولي حال نداشتم
نمي دونم چرا چند وقته حال و حوصله ندارم 
خوب حالا رسيديم به آپ امرووز
یه چند روزیه یه بنده خدایی میگه داستان زندگی مو توی وبت بنویس تا درس عبرتی بشه واسه سایرین البته من نمیخواستم بنویسم ولی منو تهدید کرد
اونم چی با تهدید چاقو

اسمش سکینه س.... بود۲۳ ساله قلدر و چاقو کش و همه کاره 
حالا واستین داستان زندگیشو بگم از زبون خودش
"ماجراهای من زیاده فقط میخوام از ۲۰ سالگیم بگم که ماجرای اصلی ازاونجا شروع شد و من شدم این که می بینید 
من توی یه بیمارستان کار می کردم یه دفعه یه نفر اومد گفت زن من حاملس داره
درد میکشه بیایم بریم خونمون اونا همم منو انتخاب کردن که برم
بعد توی راه انگار نه انگار که زنش حاملس داره زیرو بم منو میکشید بیرون
خودشو معرفی کرد گفت ملوان زبل بعد به من میگه تو یانگومی
گفتم نه من دوستشم
اون الان توی قصره منو فرستادن توی بیمارستان بعد که رسیدیم به خونش به هر صورتی که بوود بچشو به دنیا اورم(روش های طبیعی و مصنوعی ور هر دو با هم اجرا کردم
) بعد هم ملوان زبل واسه دستمزدم یه سند جزیره داد گفت مال خودته
منم کلی خوشحالیدم
من ا زخدا بی خبر نمی دونستم که این داره به من کلک میزنه
(الکی که اسموش نذاشته بوودن ملوان زبل
)بعد به همون آدرسی که داده بوود رفتم تازه فهمیدم این بی شخصیت
اون جزیره رو به چند تای دیگه هم فروخته یکیش هم هاکلبریفین بوود با دوستش و اون یکی هم خوانواده رابینسون ها اولش کلی تو سره کله هم زدیم
ولی بعدش مجبوور شدیم با هم کنار بیایم بعدهم هاکلبریفین میخواست بره منم مخشو زدم
که منو با خودش ببره اون بچه پرو که دست از سرم بر نمیداشت منم مجبوور شدم کلی واسش خالی بندیم که ولم کنه تازه شمارشم بهم داد گفت حتما بزنگم منم چوون میدونستم این همش این ورو اون وره گوشیش آنتن نمیده گفتم حتما بهت میزنگم 
بعد ازکلی ماجراها خواستم برگردم خونه منتظر ماشین بوودم هر ماشینی که رد میشد بوق میزد بیشخصیت ها فکر میکنم من الافم اومدم اوتو بزنم
نمی دونم با این سهمیه بندی بنزین اینا چه حالی دارن به کارشون ادامه میدن 
حالا بعد از مدتی ایستادن بلاخره یه ماشینی رو سوار شدن که مسافر کش بوود بعد از اینکه تموم مسافراش پیاده شدن اومد سره صحبت رو باز کرد خودشو پسر اقای شجاع معرفی کرد
بعد از خودشو باباش و زندگیش گفت(گفت بابش اینقدر پول واسه این پیپ کشیدن و دوست بازی ها حروم کرده که مامانش گذوشنه رفته
) که برای امرار معاش باید چند شیفته کار کنه تا بتونه خرج خودشو بابا شو بده
خودش میگفت خرج پیپ کشیدن بابا ش کلی میشه گفتم ببرش یه بیمارستانی جایی بخوابونش ترکش بده گفت کلی خرج کردم ولی فایده ای نداشته بعد هم خواست تا با هم بیشتر آشنا بشیم منم دیگه بچه خوبیه
بدم نیومده بهش o0kرو دادم و شمارشو گرفتم 

بعد زا اون با هم بیرون میرفتیم یه دفعه گفت میخوام بگیرمت
(فکر کنم یه ذره هول بوود بچه
) منم گفتم فعلا میخوام درسموه ادامه بدم از پله های ترقی برم بالا
و خوانوادم هم اجازه نمیدن 
یه روز هم منو برای آشنایی بیشتر با باباش به خونشون دعوت کرد منم قبول کردم خواستم برم به خاله مینا گفتم که که بیاد با هم بریم من تنها نباشم زشته تنهایی برم خونه مردم
قبول نکرد گفت آقامون اجازه نمیده
تو می خوا ی منو منحرف کنی
منم دیگه نرفتم از حورا اجازه بگیرم چون بچمون یه کم غیرتیه
مجبوور شدم خودم به تنهایی برم 
بقیه داستانم میذارم واسه دفعه بعد خستتون کردم نه؟نمیگم
تا دفعه بعد بیاین بخونید که خونه آقای شجاع چی شد 
تا بعد
خوش باشید دوستای
ام