|
سلام این دفعه با یک شعر قشنگ اومدم که برای یه شاعر خارجی که متاسفانه اسموشو نمی دونم ولی خیلی از شعرش خوشم میاد شب است و ماه می تابد ستاره نقره می پاشد نه دست گرم خوابی به گوشم پنبه می ساید نه پایی در کویر خشک قلبم راه می پوید خدایا خالقا بس کن تو ظلمت را تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند که دوزخ منزل آنان است من اما دیده ام نامرد نامردی ز چرک و خون مردان کاخ می سازد بیا بنگر بهشت کاخ نامردان اگر مردانگی این است قسم نامرد نامردم اگر دستم به قرآنت بیالاید تو می گفتی: اگر اهریمنی شهوت برآنان حکم فرماید تو آن را با صلیب خشم خود مصدوم خواهی کرد من اما دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد + نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 4:23 PM توسط محدثه |
|