|
سلام دوستای مهربون بازم اومدم که بنویسم این دفعه یاده برو بچ خودمون افتادم که خیلی دلم واسشون تنگ شده یادش بخیر اون وقتا (حالا فکر نکنید مال خیلی وقته پیشه واسه ۱/۲ سال پیشه ولی واسه من بیشتر از اینا گذشته ) دلم واسه اون روزای مدرسه خیلی تنگ شده با بچه ها از تموم بچه های کلاس گرفته و معلم ها و بچه های مدرسه و و آدمای که بیرون از مدرسه میدیدم از هیچ کدومشون نمی گذشتیم واسه اذیت کردن حتی این دو سال آخر هر کاری میکردیم جز درس خوندن به اون صورت که همه معلم ها از ما قطع امید کرده بوودن راستشو بگم ما سه نفر بوودیم یه ذره شر همرو اذیت میکردیم البته بقیه بچه ها هم بودن ولی اونا مثه یه عضو خنثی عمل میکردن یعنی هر کی میخواست مارو اذیت کنه ما هم بدجوور اذیتش میکردیم البته هر کی به پرو پای ما میپیچید تقصیر خودش بوود چون باید میدونست که ما هیچ وقت کم نمیاریم برا ی همینم هیچ کی جرئت نداشت به ما سر و کله بزنه الانم برو بچمون دارن خر میزنن واسه کنکور و منم این جا تنها تنها افتادم خودشوون م یگن تو که نیستی که همرو اذیت کنیم جای من خالیه پیششون کمتر آدمارو اذیت میکنن حالا امیدوارم که همشون تو کنکور قبول بشن و خوشبخت شن و اون کارای قبلیشونو فراموش کنن و بچه های خوبی بشن البته من شک دارم خودم که این جووریم از اونا دیگه چه انتظاری دارم؟! ما رفتیم خیلی فک زدیم خسته شدم انشاا... دفعه بعد که اومدیم با یکی از اون خاطره خوشگلا میام تا شما هم یه ذره بخندید خوش باشید دوستای مهربوون + نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385 1:15 PM توسط محدثه |
|