|
سلام امروز فقط می خوام بنویسم از اون چیزایی که تو این مدت دیدم و شنیدم و اون دلیلی که منو وداشت تا درباره مهربونی وبلاگی درست کنم البته شاید واسه کسی مهم نباشه ولی شاید از حرفای من شما یه چیزایی رو بفهمین که بعدا به دردتون بخوره اول از همه درباره خودم میگم :از اینکه به نظر خودم داشتم به یه بنده خدایی مهربونی میکردم که بعد از مدتی فهمیدم که این مهربونی از صد تا نامردی بدتر بوود هم واسه من هم واسه اون و از یه طرفی هم فکر میکنم که از مهربونیم سو استفاده شده نمی دونم وا... فکر نکنید دارم چرت و پرت می گم تا حالا شده شما بدون اینکه چیزی به دست بیارید به بقیه آدما مهربونی کنید من همیشه سعی کردم بدون هیچ چشم داشتی به همه مهربونی کنم شاید به نظر بعضی ها اصلا ممکن نباشه ولی هست بالاتر از همه مهربونا اون که اون بالاست و داره به همه ما آدمای خاکی بی هیچ چشم داشتی مهربونی میکنه به نظر شما خدا از مهربونی کردن چیزی بهش میرسه ؟! منم وقتی اونو می بینم که این همه مهربونی رو بی دریغ به من و بقیه بنده هاش میکنه و از این فکر خجالت می کشم که واسه مهربونی قیمتی تعیین کنم واز اینکه آدمای رو دورو بر خودم میبینم که از روی محبت به دیگرون مهربونی میکنن ولی جوابشون با بدی داده میشه اعصابم خورد میشه نگین مهربونی هست مهربونی اونقدر کمرنگ شده که وقتی یکی به دیگری محبت و مهربونی می کنه جوابشو با بدی میدن یا فکر می کنن طرف وظیفشه بعضی وقتا فکر می کنم آدما وقتی لیاقت ندارن چرا بهشون مهربونی کنیم بعصی وفتا هم میگم شاید وظیفه منه که مهربونی رو تو دلشان زنده کنم امیدوارم از اینکه این چیزا رو خوندین خسته نشده باشید و اینکه مهربونی همیشه تو دلاتون باشه و هیچ وقت هم روش خاک نخوره زندگی با من کینه داشت.......من به زندگی لبخند زدم خاک با من دشمن بود ..........من بر خاک خفتم چرا که زندگی سیاهی نیست من ستاره را یافتم من خوبی را یافتم نگاه کن با من بمان دلم می خواهد مثل تو باشم و برای همین راست میگویم
+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385 11:43 AM توسط محدثه |
|