|
سلام دوستای گلم خوبید ؟خیلی وقته که میخواستم آپ کنم ولی موضوع نداشتم به قول پیشی جووون بی موضوعی عجب دردیه تا حالا شده که شما واسه خدا نامه بنویسید من که خیلی هر وقت دلم میگیره هر وقت که وحشتناک حوصلم سر میره واینم نامه من به اونیکه اون بالاست و داره منو نگاه میکنه سلام من اومدم بازم همون دیوونه همیشگی خدا جوون چند تا سوال ازت دارم با اینکه بزرگ شدم و معنی بعضی از کلمه ها رو هنوز نفهمیدم میخوام تو واسم توضیح بدی عادت :اون چه حسی ایه که با گذشت یه مدت کوتاه نسبت به هر کسی پیدا میکنیم عشق: چیزی که معنی شو تا به حال نفهمیدم اصلا چیزه خوشمزس یا بدمزه سیاهی:قشنگه ولی هر چی زل میزنم تهش روپیدا نمیکنم شب:همه ادما تا شب میشه میرن میخوابن ولی من بر عکس دوست دارم شبا بیدار بمونم و به صبح وصلش کنم نمی دونم شاید اونا کاره درست رو انجام میدن ولی اون زیبایی که توشب وجود داره تو روز نیست تمامی سیاهی وپلیدی ها رو میپوشونه زندگی: بعضی ها میگن هر کاری میکنیم واسه ای زندگیه هر کاری حتی خودشونو به کشتن میدن نمی دونم من که هنوز معنی این زندگی رو نفهمیدم (آپ قبلیم این نبوود که بگم زندگی به کلی پوچه زندگی واسه من یه تکرار بی هدفه من دنبال هدف زندگیمم آره توپول جوون تو راست میگی ولی عزیزم من دنبال کسی نیستم من دنبال هدف زندگیمم که گمش کردم) فراموشی :من که ندیدمش ولی بعضی ها میگن که نمیشه انجامش دادبقیه رو نمی دونم ولی من حتی کوچکترین حرف و اتفاق رو نمی تونم فراموش کنم سایه :یه وقتی که یه شکل سیاه شبیه خودم خدا درباره خودت واسم توضیح نمیدی هر کی هر چی دوست داره درباره تو میگه ولی تو نه حرفی نمی زنی چرا ؟ چرا جواب اینهمه ادم رو که دارن ازت گله میکنن رو نمیدی چرا نمیگی تقدیرشونو خودشون رقم میزنن و تقصیر کسی نیست بعضی وقتا فکر میکنم که تو از کجا اومدی ولی وقتی بزرگ شدم بهم گقتن که اون تنهاست کسی اونو به دنیا نیورده و فقط اینو فهمیدم که ای خدا جوونم تویی که تنهایی و هیچ همدمی نداری اینو بدون خیلی دوست دارم قبلا هم بهت نزدیک شدم ولی این دنیای بی مروت باش دیگه من برم دوباره میام حتی اگه دیگه منتظر نباشی چون این دفعه نوبت منه که به انتظارت بنشینم تا نظری به من کنی نمیدونم موقع رفتن باید ترو دست کی بسپارم آخه همه خودشونو و عزیزشونودست تو میسپرن تا بعد دوست دارم خدای من + نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386 12:7 PM توسط محدثه |
(( دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ دانی که ز آدمی چه ماند پس از مرگ لطف و صفا دگر همه هیچ )) حس میکنم زندگی خیلی پوچ پوچ تر از اونی که بخوای حتی فکرشو کنیم نمی دونم دارم واسه چی زندگی میکنم شما میدونید؟ من که دارم تکرار زندگی رو باز هم تکرار میکنم میشم تکرار در تکرار .......... + نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 10:14 PM توسط محدثه |
سلام و سلام و صد تا سلام انشاا.. که همتون خوفید ؟ میخواستم زودتر از اینا آپ کنما ولی دیگه نشد حالا برسیم به بقیه داستان داشتم میگفتم قرار بوود برم خونه آقای شجاع هیچکی هم باهام نیومد بعد رفتم خونمون داشت مسابقه فوتبال میداد مامانم گفت بیا ببین این پسره فامیلمونه ها گفتم کی گفتم سوباسا من همین جووری موندم من هم رفتم خودمو واسه شب آماده کنم حالا بذار خلاصه تر بگم رفتیم خیلی هم خوش گذشت وضع مالیشون هم توپ بوود دیگه بیخیال این سوباسا شدم هر چی اومد بهم گفت این یه قرار کاری بوود من که باور نشد پیشی تو هم باورت نشه ها (حال میکنید چه جووری زندگی دو نفرو به هم میزنم منم با این مشکلات زندگی راهی نداشتم جز اینکه برم معتاد بشم جای جالبی بوود و من با کلی آدما آشنا شدم یکیشون هم دنی داداش آنت بوود بچه خوبی بوود بلاخره بعد از این همه مدت یه پسر درست و حسابی و جیگر گیر اوردم الان هم که به این شیما گفنم که داستان زندگیمو برام بنویسه این بوود که شما ها بدونید به این مردا اعتماد نکنید همشون نامردن +یه کم هیز (فقط میخواستم یه چیزی بهتون بگم :چند وقت بوود که خبردار شدم یکی از دوستای وبی گلمون-همراز - فوت شده همراز عزیز پنج شنبه ۴ مرداد توی راه اصفهان تصادف کرده و رفت پیش خدا http://www.hamraz-99.blogfa.com/ اینم آدرس وبلاگشه فاطمه جووونم نمی دونم بهت چی بگم تا یه کم از اون غصه دلتو کم کنم فقط واست دعا میکنم که خدا بهت صبر بده تا بعد همتونو به خدا میسپارم + نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386 10:52 AM توسط محدثه |
سلام به همه جيگرا خوفيد ؟ یه چند روزیه یه بنده خدایی میگه داستان زندگی مو توی وبت بنویس تا درس عبرتی بشه واسه سایرین البته من نمیخواستم بنویسم ولی منو تهدید کرد اسمش سکینه س.... بود۲۳ ساله قلدر و چاقو کش و همه کاره من توی یه بیمارستان کار می کردم یه دفعه یه نفر اومد گفت زن من حاملس داره بعد ازکلی ماجراها خواستم برگردم خونه منتظر ماشین بوودم هر ماشینی که رد میشد بوق میزد بیشخصیت ها فکر میکنم من الافم اومدم اوتو بزنم حالا بعد از مدتی ایستادن بلاخره یه ماشینی رو سوار شدن که مسافر کش بوود بعد از اینکه تموم مسافراش پیاده شدن اومد سره صحبت رو باز کرد خودشو پسر اقای شجاع معرفی کرد بعد زا اون با هم بیرون میرفتیم یه دفعه گفت میخوام بگیرمت یه روز هم منو برای آشنایی بیشتر با باباش به خونشون دعوت کرد منم قبول کردم خواستم برم به خاله مینا گفتم که که بیاد با هم بریم من تنها نباشم زشته تنهایی برم خونه مردم بقیه داستانم میذارم واسه دفعه بعد خستتون کردم نه؟نمیگم تا بعد
+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386 5:11 PM توسط محدثه |
|