تبليغاتX
خدا و عشق و دیگر هیچ

خدا و عشق و دیگر هیچ

سلام دوستای گلم خوبید ؟خیلی وقته که میخواستم آپ کنم ولی موضوع نداشتم به قول پیشی جووون بی موضوعی عجب دردیه

تا حالا شده که شما واسه خدا نامه بنویسید من که خیلی هر وقت دلم میگیره هر وقت که وحشتناک حوصلم سر میره whistlingچون فقط نوشتنه که منو آروم میکنه

واینم نامه من به اونیکه اون بالاست و داره منو نگاه میکنه 

سلام من اومدم بازم همون دیوونه همیشگی خوبی تو ؟

خدا جوون  چند تا سوال ازت دارم با اینکه بزرگ شدم و معنی بعضی از کلمه ها رو هنوز نفهمیدم میخوام تو واسم توضیح بدی

عادت :اون چه حسی ایه که با گذشت یه مدت کوتاه نسبت به هر کسی پیدا میکنیم

عشق: چیزی که معنی شو تا به حال نفهمیدم اصلا چیزه خوشمزس یا بدمزه البته بعضی ها میگن تلخه نمیدونم شاید راست میگن

سیاهی:قشنگه ولی هر چی زل میزنم تهش روپیدا نمیکنم بعضی ها میگن رنگ عشقه ؟!

شب:همه ادما تا شب میشه میرن میخوابن ولی من بر عکس دوست دارم شبا بیدار بمونم و به صبح وصلش کنم نمی دونم شاید اونا کاره درست رو انجام میدن ولی اون زیبایی که توشب وجود داره تو روز نیست  تمامی سیاهی وپلیدی ها رو میپوشونهstar

زندگی: بعضی ها میگن هر کاری میکنیم واسه ای زندگیه هر کاری حتی خودشونو به کشتن میدن نمی دونم من  که هنوز معنی این زندگی رو نفهمیدم (آپ قبلیم این نبوود که بگم زندگی به کلی پوچه  زندگی واسه من  یه تکرار بی هدفه من دنبال هدف زندگیمم آره توپول جوون تو راست میگی ولی عزیزم من دنبال کسی نیستم من دنبال هدف زندگیمم که گمش کردم)

فراموشی :من که  ندیدمش ولی بعضی ها میگن که نمیشه انجامش دادبقیه رو نمی دونم ولی من حتی  کوچکترین حرف و اتفاق رو نمی تونم فراموش کنم

سایه :یه وقتی که یه شکل سیاه شبیه خودم افتاد جلوم هر چی خواستم لگدش کنم نشد دنبالش دویدم ولی ازم فرار کرد باهام هم حرف نزد همه بهش میگم سایه ولی من فکر کنم که منه وجودمه که درون واقعیم دیده و داره ازم فرار میکنه (ولی فکر نکنید من اینقدر بدم  ولی هر کس واسه خودش یه من  داره که  از همه پوشونده اس غیر از خودش و خدا )

خدا درباره خودت واسم توضیح نمیدی هر کی هر چی دوست داره درباره تو میگه ولی تو نه  حرفی نمی زنی چرا ؟ چرا جواب اینهمه ادم رو که دارن ازت گله میکنن رو نمیدی چرا نمیگی  تقدیرشونو خودشون رقم میزنن و تقصیر کسی نیست  بعضی وقتا فکر میکنم که تو از کجا اومدی ولی وقتی بزرگ شدم بهم گقتن که اون تنهاست کسی اونو به دنیا نیورده و فقط اینو فهمیدم که

ای خدا جوونم تویی که تنهایی و هیچ همدمی نداری اینو بدون خیلی دوست دارم

قبلا هم بهت نزدیک شدم ولی این دنیای بی مروت دوباره قاپمو دزدید

باش دیگه من برم دوباره میام حتی اگه دیگه منتظر نباشی  چون این دفعه نوبت منه که به  انتظارت بنشینم تا نظری به من کنی نمیدونم موقع رفتن باید ترو دست کی بسپارم آخه همه خودشونو و عزیزشونودست تو میسپرن  تا بعد دوست دارم خدای من

           

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386 12:7 PM توسط محدثه |


 

  (( دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ 

                                               ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ ...

  دانی که ز آدمی چه ماند پس از مرگ

                                              لطف  و صفا دگر همه هیچ )) 

 

حس میکنم زندگی خیلی پوچ پوچ تر از اونی که بخوای حتی فکرشو کنیم  نمی دونم دارم واسه چی زندگی میکنم شما میدونید؟ من که دارم تکرار زندگی رو باز هم تکرار میکنم  میشم تکرار در تکرار ..........        

                       

+ نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 10:14 PM توسط محدثه |


سلام و سلام  و صد تا سلام  انشاا.. که همتون خوفید ؟

میخواستم زودتر از اینا آپ کنما ولی دیگه نشد حالا برسیم به بقیه داستان

داشتم میگفتم قرار بوود برم خونه آقای شجاع هیچکی هم باهام نیومد(نسیم جان غیرتی نشواون موقع تو در کار نبوودی اگه بوودی که من پسرآقای شجاع رو میخواستم چی کار) منم ظهر ناهار دعوت بوودم رفنم به اون آدرسی که بهم داده بوود  در زدم باباش درو برام باز کرد با اون توصیفاتی که پسرشون از من کرده بوودن  منو شناخت گفت بیا تو پسرم رفته  خرید کنه و زوود برمیگرده منم رفتم با اینکه دلم نمیخواست البته فک هم نیمکردم که باباش مرد بدی باشه ولی.....بود میخواست مخم و بزنه پسرشو ول کنم برم با اون نتونست  مخمو بزنه (هیچکی نمیتونه مخ منو بزنه)وقتی پسرآقای شجاع اومد هر چی دری وری بوود نثارش کردم  از خونه زدم بیرون اون هم هر چی  بهم میزنگید جوابشو نمیدادم بچه پرو با اون باباش

بعد رفتم خونمون  داشت مسابقه فوتبال میداد مامانم گفت بیا ببین این پسره فامیلمونه ها گفتم کی گفتم سوباسا من همین جووری موندم پس این فامیلمون بووده و من نمی دونستم  گفتم چه نسبتی داره گفت پسر پسر خاله دائی بابا ت میشه (چه نسبت نزدیکی)بعد گفت مامانش اینا  امشب واسه جشن تولدش یه مهمونی گرفتما هم دعوتیم خیلی خوب بوود نه؟

من هم رفتم خودمو واسه شب آماده کنم حالا بذار خلاصه تر بگم رفتیم خیلی هم خوش گذشت وضع مالیشون هم توپ بوودآخرش قرار شد وقتی میخواد بره تمرین منم با خودش ببره از دوور تمرینشو ببینم این کارا آخرش انجامید که ما هر روز همو میدیم بعد من یه رووز بیرون داشتم واسه خودم قدم میزدم یهو ماشین سوباسارو دیدم اگه گفتین کی توش بوود  توپول نمی دونستم چی کار کنم پیشی جوون یادت باشه قبلا این توپول با کی ها دوست بوود حالا هم میخواست شماره دوست پسرآقای شجاع رو بگیره بره باهاش دوست وشه

دیگه بیخیال این سوباسا شدم هر چی اومد بهم گفت این یه قرار کاری بوود من که باور نشد پیشی تو هم باورت نشه ها (حال میکنید چه جووری زندگی دو نفرو به هم میزنمdevil )

منم با این مشکلات زندگی راهی نداشتم جز اینکه برم معتاد بشم اگه گفتین کی اولین مواد رو بهم داد یه دوست ناباب همین شرک بی معرفت بوود به اون هیکل گندش نیگاه نکنید خودش از اون معتاد های درجه ۱ است تازه من یه چیزی فهمیده بوودم غیر از اون پرنسس با کسای دیگه هم دوست بوود میخواست از دختره مایه بگیره ولی از من که نمیتونست تازه پول مواد من هم مجانی بوودبعد از مدتی رابین هوود اومد اون جا  همه رو به آتیش کشید و با جان کوچولو  بقیه ما از از اون دخمه اوردن بیرون بردم یه کلینیک ترک اعتیاداونجا بوود که پسرآقای شجاع رو هم دیدم  اون بعد از من رفته بوود با هاچ دوست شده بوود و با اون رفته بوود دنبال ننه هاچ ولی نمی دونست این هاچ واسش چه دامی  گذوشته  هاچ اونو معتاد کرده بوود و اونم الان اومده بوود تو کلینیک

جای جالبی بوود و من با کلی آدما آشنا شدم یکیشون هم دنی داداش آنت بوود بچه خوبی بوود تازه خیلی هم خوشگل بوود اونجا بوود با هم قرار گذوشتیم که فقط با هم باشیم و اعتیادمون هم ترک کنیم بعد هم........

بلاخره بعد از این همه مدت یه پسر درست و حسابی و جیگر گیر اوردم و امیدوارم دیگه این یکی از دست ندم الان هم میرم واسش اسفند دود میکنم که شما ها نظرش نزنید

الان هم که به این شیما گفنم که داستان زندگیمو برام بنویسه این بوود که شما ها بدونید به این مردا اعتماد نکنید همشون نامردن +یه کم هیز(نسیم جوون تو جزو اینایی که من گفتم نیستی ها)

 

(فقط میخواستم یه چیزی بهتون بگم :چند وقت بوود که خبردار شدم یکی از دوستای وبی گلمون-همراز - فوت شدهاولش باور نکردم حتی الان هم نمی تونم باور کنم که اون فوت شده وقتی با  عشقش ـفاطمه جووونم - حرف میزنم  با حرفایی که اون میزنه دلم ریش ریش میشه

همراز عزیز پنج شنبه ۴ مرداد توی راه اصفهان تصادف کرده و رفت پیش خدا

 http://www.hamraz-99.blogfa.com/   اینم آدرس وبلاگشه

فاطمه جووونم نمی دونم بهت چی بگم تا یه کم از اون غصه دلتو کم کنم  فقط واست دعا میکنم که خدا بهت صبر بده و اینکه الان بغض تو گلومه  بدون که همیشه یه دوست داری که میتونی بیای و هر چی تو اون قلب پاکته واسم بگی دوست دارم فاطمه عزیز بدون هیچ وقت تنها نیستی)

تا بعد همتونو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386 10:52 AM توسط محدثه |


سلام به همه جيگرا خوفيد ؟
خيلي وقته ميخواستم آپ کنما ولي حال نداشتم
نمي دونم چرا چند وقته حال و حوصله ندارم
خوب   حالا رسيديم به آپ امرووز

یه چند روزیه یه بنده خدایی میگه داستان زندگی مو توی وبت بنویس تا درس عبرتی بشه واسه سایرین البته من نمیخواستم بنویسم ولی منو تهدید کرداونم چی با تهدید چاقو

اسمش سکینه س.... بود۲۳ ساله قلدر و چاقو کش و همه کاره  حالا واستین داستان زندگیشو بگم از زبون خودش
 "ماجراهای من زیاده فقط میخوام از ۲۰ سالگیم بگم که ماجرای اصلی ازاونجا شروع شد و من شدم این که می بینید 

من توی یه بیمارستان کار می کردم یه دفعه یه نفر اومد گفت زن من حاملس داره  درد میکشه بیایم بریم خونمون اونا همم منو انتخاب کردن که برم بعد توی راه انگار نه انگار که زنش حاملس داره زیرو بم  منو میکشید بیرون خودشو معرفی کرد گفت ملوان زبل  بعد به من میگه تو یانگومی گفتم نه  من دوستشم اون الان توی قصره منو فرستادن  توی بیمارستان بعد که رسیدیم به خونش  به هر صورتی که بوود بچشو به دنیا اورم(روش های طبیعی و مصنوعی ور هر دو با هم اجرا کردم) بعد هم ملوان زبل واسه دستمزدم یه سند جزیره داد گفت مال خودته منم کلی خوشحالیدم  من ا زخدا بی خبر نمی دونستم که این داره به من کلک میزنه (الکی که اسموش نذاشته بوودن ملوان زبل )بعد به همون آدرسی که داده بوود رفتم تازه فهمیدم این بی شخصیت اون جزیره رو به چند تای دیگه هم فروخته  یکیش هم  هاکلبریفین بوود با دوستش  و اون یکی هم خوانواده رابینسون ها اولش کلی تو سره کله هم زدیم ولی بعدش مجبوور شدیم با هم کنار بیایم بعدهم هاکلبریفین میخواست بره منم مخشو زدم که منو با خودش ببره اون بچه پرو که دست از سرم بر نمیداشت منم مجبوور شدم کلی واسش خالی بندیم که ولم کنه تازه شمارشم بهم داد گفت حتما بزنگم منم چوون میدونستم این همش این ورو اون وره گوشیش آنتن نمیده گفتم حتما بهت میزنگم

بعد ازکلی ماجراها خواستم برگردم خونه  منتظر ماشین بوودم هر ماشینی که رد میشد بوق میزد بیشخصیت ها فکر میکنم من الافم اومدم اوتو بزنم نمی دونم با این سهمیه بندی بنزین اینا چه حالی دارن به کارشون ادامه میدن

حالا بعد از مدتی ایستادن بلاخره یه ماشینی رو سوار شدن که مسافر کش بوود  بعد از اینکه تموم مسافراش پیاده شدن  اومد سره صحبت رو باز کرد خودشو پسر اقای شجاع معرفی کرد بعد از خودشو باباش و زندگیش گفت(گفت بابش اینقدر پول واسه این پیپ کشیدن و دوست بازی ها حروم کرده که مامانش گذوشنه رفته ) که برای امرار معاش باید چند شیفته کار کنه  تا بتونه خرج خودشو  بابا شو بده خودش میگفت خرج پیپ کشیدن بابا ش کلی میشه گفتم ببرش یه بیمارستانی جایی بخوابونش ترکش بده گفت کلی خرج کردم ولی فایده ای نداشته  بعد هم خواست تا با هم بیشتر آشنا بشیم منم دیگه بچه خوبیه  بدم نیومده بهش o0kرو دادم و شمارشو گرفتم

بعد زا اون با هم بیرون میرفتیم یه دفعه گفت میخوام بگیرمت(فکر کنم یه ذره هول بوود بچه ) منم گفتم فعلا میخوام درسموه ادامه بدم از پله های ترقی برم بالا و خوانوادم هم اجازه نمیدن

یه روز هم منو برای آشنایی بیشتر با باباش به خونشون  دعوت کرد منم قبول کردم خواستم برم به خاله مینا گفتم که که بیاد با هم بریم من تنها نباشم زشته تنهایی برم خونه مردم قبول نکرد گفت آقامون اجازه نمیده تو می خوا ی منو منحرف کنی منم دیگه نرفتم از حورا اجازه بگیرم  چون بچمون یه کم غیرتیه مجبوور شدم خودم به تنهایی برم

بقیه داستانم میذارم واسه دفعه بعد خستتون کردم نه؟نمیگم تا دفعه بعد بیاین بخونید که خونه آقای شجاع چی شد

تا بعد خوش باشید دوستای ام

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386 5:11 PM توسط محدثه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مهتاب دلپسند
دیری است کاین دریچه تو را انتظار بر
آغوش هاگشوده و خاموش مانده است

امشب اگر بر آیی
هر اشک شبنمی
لبخند می شود
وین دوزخ زمین
سیمینه چون بهشت خداوند می شود

" سیاوش کسرایی "






صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شعرای قشنگ
دردو دل یه بنده کوچولو
دردو دل یه دختر(مهربون)
خانومای گرامی
در همه...سوا..نکنید
نامه به عزیزترینم
سفر
ایرج میرزا
بوسه
فروغ فرخزاد
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1387

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

بیوگرافی
--- آرایشی ---
--- زیر نهال نارنج ---
--- My 7 Duplicate ---
--- SKY ---
--- دختر ایرونی ---
--- تنها ---
--- آجیل ---
--- همراز ---
--- به یاد همرازم ---
--- دلخسته تنها ---
--- در آرزوی ترنم ---
--- boomfang ---
--- دخترای کوچه پشتی ---
--- شب های بی کسی ---
--- یکی همیشه هست ---
--- و.حسرت ---
--- کلبه هشتم عشقم ---
--- برای زندگی کردن ---
--- قناری ---
--- بیگانه ---
--- دفتر عشق ---
--- قلب شیشه ای ---
--- به پاکی دریا ---
--- عاشقان ---
--- غربت ---
--- خدایا چرا عشق را آفریدی ---
.:.ღ♥Mostafa♥ღ.:.
--- راز عشق ---
--- حرف های من ---
--- سرنوشت ---
--- رپ فارسی ---
--- LOF BOYS ---
--- دختر شب ---
--- هادي رنجبر ---
--- پرستوی عاشق ---
--- بنویس از سر خط ---
--- great_love ---
--- آغاز یک پرواز ---
--- تا ابد با عشق زیستن ---
--- دنیا واسه هر دوتا مون قشنگه (IN2) ---
--- تنهایی ---
--- اخبارو بیوگرافی هالیوودی ---
--- داروغه ---
--- baro0on eshgh ---
--- برداشت آزاد ---
--- ایستگاه صلواتی ---
--- من از خدا ترو میخوام ---
--- زیر ترانه بارون ---
--- سمفونی احساس ---
--- خیابون خواب ---
--- پیشی کوچولو ---
--- معنی عشق ---
--- خلوت قلم ---
--- دهکده اینترنتی ---
--- دادگاه عشق ---
--- نامه های بی پاسخ ---
-- دلنوشته های مهربانو --
--- دخترخاموش(off girl) ---
--- خوب و مهربون ---
--- دست نوشته های مجتبی سلگی ---
--- تولدی دوباره ---
--- مائده جووون ---
--- کلبه سوریک---
--- ویشمستر ---
--- طنزو سرگرمی ---
--- زخم عشق ---
--- بانو عسلی ---
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


JavaScript Codes