|
سلامم بازم من اومدم سرو کلم پیدا شد فقط این دفعه اومدم یه بیوگرافی از خودم بنویسم همین جوری یه دفعه تو فکرم افتاد که این کارو کنم( چون به نظرم هنوز کسی اون جور که من هستم منو نشناخته نمی دونم از کجا شروع کنم یه دخمل که ۱۹ سال پیش تو یه شب پاییزی البته باروونی به دنیا اومدم (متولد۶۷)الان هم دانشجوام اونم رشته آمار(آمار گیری رو خیلی دوست دارم اول از اون بالاییه شروع میکنم که واسم خیلی خیلی عزیزه به قول دوستام من یه کمی فوضولم البته فوضول که نه یه کمی کنجکاوم دوست دارم از بعضی چیزا سر در بیارم عاشق نوشتنم فکر کردن هم خیلی دوست دارم چون باعث میشه آدم خیلی چیزارو بفهمه عاشق شادیم از تنهایی هم خیلی بدم میاد برا ی همین هم دوست ندارم هیچ وقت تنها بمونم اینم بگم که تا حالا عاشق نشدم یعنی هنوز کسی رو پیدا نکردم که لایق دوست داشتن من باشه البته نمیدونم چه صیغه ایه نمی تونم به مدت زیاد کسی رو دوست داشته باشم چون به نظرم واسم تکراری میشه منم که از تکرار بدم میاد البته بعضی وقتا هم استثنا وجود داره یه ذره هم مهربونم طاقت اشک های کسی رو هم ندارم دلم نمی خواد هیچ کسی ناراحت باشه ولی بعضی موقع ها آدما فکر می کنن که خیلی ساده ام ولی این مهربونیها اصلا دست خودم نیست مثه یه چیزی که تو وجودم قرار داده شده و نمی تونم از خودم جداش کنم در مورد بعضی چیزا خیلی حساسم یکی اش مسائل اعتقادیه البته این مسائل میشه مسائل دینی باشه (البته فکر نکنید من از اون بچه خفن مثبت ها هستم فقط رو اون چیزای که بهش اعتقاد دارم این جووریم )یا اون مسائلی که تو وجودم براشون به یه اثباتی رسیدم و قبولشون دارم که اگه کسی قبولشون نداشته باشه یا قانعش میکنم یا می ذارم به حال خودش بمونه از چت بعضی وقتا هم به عنوان یه دوست مهربون میشم سنگ صبور بقیه به حرفاشون گوش میدم البته این غیر از اون مهربونیه یه حس کنجکاوی هم داره آخه روانشناسی هم خیلی دوست دارم اما چون زیر مجموعه رشته انسانیه بی خیالش شدم نمی گم بچه شری ام یا آرومم آخه بعضی وقتا اونقدر شر می شم حالا رسیدم به اون دوستای مهربونم به ترتیبی که واسم عزیزن میگم :سعیده عزیزم که همه جوره با من پایه بوود و هیچ وقت تنهام نداشت خودشم می دونه با اینکه خیلی همو اذیت می کنیم ولی خیلی دوستش دارم بعدش غزی جوونه اونم دوست خوبمه بعد مونای عزیزم که امیدوارم زودتر به عشقش برسه بعد هم شیوا(شیوید ) خودمونه با اینکه خیلی اذیت می کرد ولی بازم خیلی خوفه بعد هم حوری جوونمونه که رفت شوهر کرد همرو در به در کرد یادش بخیر اون خاطره هایی رو که با این دوستا ی مهربونم داشتم و بعد مریم عزیزم (چشم قشنگ ) بااینکه ازش خبری ندارم ولی خیلی ماهه دوستش دارم ( اون چشم قشنگ بوود منم شده بوودم مو قشنگ ) یادش بخیر....... راستی چند تا دوستای چتی هم دارم که واسم عزیزن اولیش داداش گله خودمه (مصطفی عزیزم بعدیش هم محمد (همون مملی خودمون ) که توی درست کردن این وب کمکم کرد بعدش هم خاله جوونم (مینا جوونم )که ازش ممنونم با اون نظر های قشنگی که میداد بقیه هم که دیگه ببخشید جا نمی شه بخوام بنویسم فکر کنم بیشتر اون چیزایی که تونستم گفتم راستی عید رو هم به تمام دوستای گلم تبریک میگم امیدوارم که تعطیلات خوبی داشته باشید و هر جا هستید خوش باشید + نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 11:33 AM توسط محدثه
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385 6:54 PM توسط محدثه |
سلام این دفعه با یک شعر قشنگ اومدم که برای یه شاعر خارجی که متاسفانه اسموشو نمی دونم ولی خیلی از شعرش خوشم میاد شب است و ماه می تابد ستاره نقره می پاشد نه دست گرم خوابی به گوشم پنبه می ساید نه پایی در کویر خشک قلبم راه می پوید خدایا خالقا بس کن تو ظلمت را تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند که دوزخ منزل آنان است من اما دیده ام نامرد نامردی ز چرک و خون مردان کاخ می سازد بیا بنگر بهشت کاخ نامردان اگر مردانگی این است قسم نامرد نامردم اگر دستم به قرآنت بیالاید تو می گفتی: اگر اهریمنی شهوت برآنان حکم فرماید تو آن را با صلیب خشم خود مصدوم خواهی کرد من اما دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد + نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385 4:23 PM توسط محدثه |
|