|
سلام دوستای عزیز فردا روزه ولنتاینه اومدم واسه این مناسبت اومدم آپ کنم برم من تا حالا عاشق نشدم چون هنوز تو معنی دوست داشتن جا موندم اومدم بگم که دعا می کنم تمام اونایی که همو دوست دارم به هم برسن اینم تقدیم میکنم به تو را دوست دارم نمی دونم چرا ؟ شاید این طبیعت بی آلایش من حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد خوش باشید دوستای
+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385 12:5 PM توسط محدثه
سلام دوستای مهربون بازم اومدم ولی این بار باره آخره
فقط اومدم که ا زهمه دوستایی که به وبلاگ من سر میزدن و برام نظر میدادن تشکر کنم دو روزه نوبت صحبت عزیز دار رهی که هر که رفت از این ره دگر نمی آید و از دوست مهربوونم که بهم کمک کرد تا این وبلاگو درست کنم تشکر میکنم گر یه نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد فقط دوست داشتم با این وبلاگ مهربونی رو تو دلای شما زنده کنم و یاد آور کنم که اون بالاییه از همه مهربون تره اونو هیچ وقت فراموش نکنید احساس کردم که حرف زدن درباره با خدا بهتر از صحبت کردن درباره اوست (سنت توزا آنتونی) فقط اومدم چند تا شعر قشنگ بنویسم : با تو بوده ام همیشه و هر جا با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست چنان که رو ح رااز جسم و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب تو دلیل حیات من بوده و هستی و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی پاسخ من با آغاز و پایان زندگی این است " همیشه با تو " بسراغ تو شبی می آیم می آیم با دو صد بوسه نو با دو صد رازو نیاز بسراغ تو شبی می آیم می آیم با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد من به دیدار تو باز می آیم با نسیمی آروم پره از عطره بهارمن بدیدار تو باز می آیم با دلی خسته ز درد دور از این رنگ و ریا می دهم دل به قصه تو قصه غصه تنهایی تو می کشد حادثه های تو به دوش خسته از دوری و تنهایی تو بسراغ تو شبی می آیم به قول معروف باید بگم نیومده رفتیم ولی بدونید هیچ وقت دوستای مهربونمو فراموش نمی کنم اونقدر خوب و عزیز که به هنگام وداع حیفم آید که ترا دست خدا بسپارم و حرف آخر: " از من رمقی به سعی ساق یمانده است وز صحبت خلق بی وفایی مانده است از باده نوشین قدحی بیش نماند از عمر ندانم که چه باقی مانده است " + نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385 3:53 PM توسط محدثه |
سلام دوستای مهربونم بازم سرو کله من پیدا شد !
اینکه بعضی وقتا که زمین میخوری دلت میخواد یکی کنارت باشه و دستتو بگیره و بلندت کنه(اما من اگه یکی زمین بخوره حالا هر کی میخواد باشه فقط وا میستم و میخندم البته خودم هم بیفتم زمین اولین نفره که میخنده خودمم و از طرفی اگه اون بالای بعضی موقع ها دستامو نمیگیره و می ذاره که خودمون از جای خودمون بلند شیم واسه اینه که خودمون یاد بگیریم وقتی خوردی زمین یاد بگیریم دوباره بلند شیم ولی اگه این آدما دستتو نگرفتن بدون از بی معرفتیشونه
خدا جووونم ای اونی که همیشه با منی خیلی می خوامت تنهام نذار که به جز تو کسی رو ندارم + نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385 8:8 PM توسط محدثه |
سلام دوستای گلم خوبید
ممنون از شما که منو تنها نمیذارید راستی میخواستم دوباره آپ کنم ولی نشد یعنی حالشو نداشتم بذار این امتحانای این ترم تموم شد بعد حتما میام این هفته سرم خیلی شلوغه کارام به هم گره خورده واسم دعا کنید که همش حل شده اگه هم دعا میکنید از ته قلبتون دعا کنید چون من خیلی به این دعا اعتقاد دارم راستی خواستم بگم که دوستای من سال ۲ که دارن کنکور می دن من پارسال قبول شدم ولی اونا خواستن دوباره کنکور بدن برای همین هم هست که ازشون جداشدم خیلی دوستون دارم قربوون همتون + نوشته شده در شنبه 14 بهمن1385 8:7 PM توسط محدثه
سلام دوستای مهربون بازم اومدم که بنویسم این دفعه یاده برو بچ خودمون افتادم که خیلی دلم واسشون تنگ شده یادش بخیر اون وقتا (حالا فکر نکنید مال خیلی وقته پیشه واسه ۱/۲ سال پیشه ولی واسه من بیشتر از اینا گذشته ) دلم واسه اون روزای مدرسه خیلی تنگ شده با بچه ها از تموم بچه های کلاس گرفته و معلم ها و بچه های مدرسه و و آدمای که بیرون از مدرسه میدیدم از هیچ کدومشون نمی گذشتیم واسه اذیت کردن حتی این دو سال آخر هر کاری میکردیم جز درس خوندن به اون صورت که همه معلم ها از ما قطع امید کرده بوودن راستشو بگم ما سه نفر بوودیم یه ذره شر همرو اذیت میکردیم البته بقیه بچه ها هم بودن ولی اونا مثه یه عضو خنثی عمل میکردن یعنی هر کی میخواست مارو اذیت کنه ما هم بدجوور اذیتش میکردیم البته هر کی به پرو پای ما میپیچید تقصیر خودش بوود چون باید میدونست که ما هیچ وقت کم نمیاریم برا ی همینم هیچ کی جرئت نداشت به ما سر و کله بزنه الانم برو بچمون دارن خر میزنن واسه کنکور و منم این جا تنها تنها افتادم خودشوون م یگن تو که نیستی که همرو اذیت کنیم جای من خالیه پیششون کمتر آدمارو اذیت میکنن حالا امیدوارم که همشون تو کنکور قبول بشن و خوشبخت شن و اون کارای قبلیشونو فراموش کنن و بچه های خوبی بشن البته من شک دارم خودم که این جووریم از اونا دیگه چه انتظاری دارم؟! ما رفتیم خیلی فک زدیم خسته شدم انشاا... دفعه بعد که اومدیم با یکی از اون خاطره خوشگلا میام تا شما هم یه ذره بخندید خوش باشید دوستای مهربوون + نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385 1:15 PM توسط محدثه |
|