سلام دوستای مهربون
اول از همه شب یلداتون مبارک و ایشا... همیشه شاد باشید

راستی فال حافظ یادتون نره 

ماه(اینم ار دست نوشته های خودمه)
شبي از شبهاي عمرم در سياهي موهومي که تمام وجودم را پوشانده بود تو فرشته ي سپيد با آن نورانيت خود پاي بر درون قلبم نهادي وقلب و وجودسياهم و همچون خودت سپيد و زيبا کردي شکي نيست تو يک ماهي. ماهي که در آسمان وجود دارد و زمين و زمان را روشن مي کند آري آمدي با آمدنت چراغي عشقي جاويدان را در قلبم براي هميشه روشن کردي
زماني اين چراغ اين عشق در قلبم خاموش م يشود و مانند قطره هاي شمع بر دلم مي چکد و دلم را مي سوزاند و من ميفهمم بي تو چه دردي است اي چراغ زندگيم و اي هستي و عمرم
شبي توي قاب نگام اون چشماي زيبا و قشنگتو کم داشتم شبي افسرده به اون عکس زيبات نگاهي مي انداختم و در ميان هق هق گريم اسم تروصدا مي زدم دلم مي خواست کنارم بودي اگه تو کناره من بودي با اون دستاي مهربونت اشک روي گونم پاک مي کردي
اگه شب تا سحر به ماه نگاه مي کنم دليلش فقط تويي چون اون ماه آسموني منو ياده ماه خودم مي اندازه ماه من که تو زمين تکه ولي جايگاهش تو آسمون کناره اون ماهه
صبح که از خواب بلند مي شم مي دونم اون ماه از خجالت تو خودشو پنهون مي کنه چون مي دونه وقتي عزيز من بيرون بياد ديگه هيچ کس به اون نگاه نمي کنه فقط ماهه منه که توي اين آدما تو اين سياهي و نکبت مثه يه نور مي درخشه و با درخشش همه جارو روشن ميکنه برا يهمينه که نمي خوام کسي ترو ببينه و ازم بدزده

و یک جمله بسیار زیبا از حضرت علی(ع):
اسرار خویش را به کسی مگوی زیرا سینه ای که در حفظ راز خود به ستوه آید از سینه دیگران نباید انتظار امانت داشته باشد
راستی من این سخنان حضرت علی را از نهج البلاغه خارج می کنم امیدوارم خوشتون بیاد و از سخنان این امام عزیز درس بگیریم

شنبه ۲ دی تولد عشق منه عشق من تازه وارد ۲ سالگی میشه امیدوارم صد سال زنده و خوشبخت باشه راستی عکس عشقم همینه که این پایینه نظرش نزنین من خیلی دوستش دارما


















+
نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 9:31 PM توسط محدثه
|
سلام دوستاي مهربوون
یکی از دوستان گفته بود از خودم بنویسم منم از این به بعد هر چی مینویسم از خودمه البته من یه مدت تبودم با تاخیر این دفعه آپ شدم
اول از همه مي خوام يه نامه بنويسم به اونيکه دوستش دارم 
سلام مهربون من؟خوبي؟
اينقدره حرف داشتم که برات بگم ولي حالا چون وقتش شده نمي دونم چي بنويسم ؟ از کدوماش شروع کنم؟ از اين که دلم واست تنگ شده از اين که عشقت رفته تو اون دل کوچيکم واون دل کوچولو داره واست شب و روز مي تپه
از اين که شبا موقع خوابم دارم به تو نازنين فکر مي کنم وخوابم مي بره
از اين که هميشه خواستم با ديگرون تفاوت داشته باشم کارام رفتارم عقايدم و همه چيز
مي دوني از اين متفاوت بودن چي نصيبم شده
از اين که يه کسي رو دوست دارم که با همه دنيا فرق مي کنه و منم با تمام دنيا عوضش نمي کنم
باز ازراه رسيدم......حرفي نروندم......حرفي نروندي.....اشکي فشوندم....اشکي فشوندي...لبامو بستم ......از چشام خوندي
آره مهربونم از دلم باخبري از تموم غصه هام از تموم شادي هام از تموم چيزايي تو دلمه و يه خاکم روش خورده و ته دلم مدفون شده
هر جا مي رم با مني اگه گفتي کجايي ؟هميشه تو قلبمي

ديگه نمي دونم از چي بگم اگه بخوام از تو بگم بايد تمام عمرم و بذارم و از خصلت هايي که تو داري و هيچ کس ديگه نداره بگم
فقط يه چيزي بگم واسه کلام آخر :
هر کاري ميکنم تا فقط يه گوشه چشمي و يه نظري به من کني واينکه مي خوام همه جا بگم داد بکشم که آهاي مردم اي ايها الناس من کسي دوست دارم و کسي دارم که همتايي نداره اوني رو دوست دارم که داره از اون بالا بالا ها به هممون نگاه مي کنه آره خدا جوونم دوست دارم به قدر تمام اين کره خاکي
خيلي دوست دارم خدا جوونم
تنهام نذار 
اول نامه جاي دلتنگي چندتا نقطه مي گذارم
جاي اسم قشنگت سرسطر نازنين نازنين ميگذارم
گفتن ازتو کاره من نيست پس قلم را زمين مي گذارم...............

اي ستارگان مگر شما هم آگاهيد از دوري و جفاي ساکنان خاکي کين چنين به قلب آسمان شده ايد
" احمد شاملو "

+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385 3:16 PM توسط محدثه
|
بسترم صدف خالی یک تنهایی است
و
تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری

هوایی را می بویم که از نفس پر دروغ همسفران فریب کار من گنه آلود است

و براستی آنان که در این راه قدم بر می دارند به هم سفری چه حاجت است

و دو جمله بسیار زیبا از حضرت علی(ع):
معشوقی که عاشق خویش را دوست ندارد نفسی ناقص دارد و عاشقی که دل به چنین معشوقی ببندد و یاری نا مناسب را به دوستی گیرد با دست خویش شخصیت خود را از اعتبار فرو می اندازد و خویشتن را تحقیر کرده است 
بگذارید و بگذرید ببینیدو دل مبندید چشم بیندارید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 4:41 PM توسط محدثه
|
یه شعر ار خواننده ای به نام جهان
وقتي دل غريب و تنهاست
بي کس و در به دره
دور تو پر ميزنه
از همه جا بي خبره
اشکم از آب زلال چشمه ها تازه تره
نازنينم نازنینم اين چه وقت سفره؟
وقتي ميگي همين روزا
ميخوام برم به يک سفر
اسم سفر رو مياري
دق ميکنم از اين خبر
يه جور برو نبينمت یه جور برو نبینمت
ميميره دل مي افته خونم گردنت
کي اونجا پيش وازت مياد
الهي پيش مرگت بشم
کي اونجا قربونت ميشه
الهي قربونيت بشم
به حرمت عاشقيام
وصله دلواپسيام
به برکت سفره ي عشق
اون شورو دل بستگيام
بذار بازم فدات بشم
الهي من فدات بشم
واي از سفر واي از سفر
نازنينم نازنينم اين چه وقت سفره؟

و اینم شعری که خودم گفتم امیدوارم که خوشتون بیاد
سلام ای عزیز رفته می دونم که بر می گردی
می دونم هنوز به عشقت تو یکی پشت نکردی
هنوزم چشم دلم مونده به راهی که تو رفتی
می دونی عاشقی سخته ولی از یادم نرفتی
می دونی جاده داره دروغ می گه
می گه عشقت بزودی از دلش میره
میگه تو برنمی گردی به خونه
اون داره دروغ می گه که امتحانم بکنه
می بینه که عاشقم هنوزم دوست دارم
می بینه تا به قیامت به پای تو من واستادم
از وقتی تو رفتی گلدونا گل نمی دن
دیگه همه خشک شدن و گلای سنبل نمی دن
می دونی رفتی بهار بهارم شد خزون
ولی امروز تو می یای قلب من می گیره جون

+
نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385 12:13 PM توسط محدثه
|
سلام دوستان من میخوام امروز درباره ایرج میرزا بنویسم امیدوارم که خوشتون بیاد
ايرج ميرزا فرزند غلام حسين ميرزاي قاجار نوه فتحعلي شاه بود . پدر او هم شاعر بود و او نيز چون نياکانش طبع شعر و شاعري داشت؛ پدر او شاعر دربار بود ولي در او وقتي که ايرج ميرزا نوزده ساله بوده فوت مي کند.
ايرج ميرزابه قوام السلطنه چند سفر به ممالک خارجه داشته.
در خراسان و وقتي که کلنل محمد تقي خان خراسان را تا شاهرود فتح مي کند تمام طرفداران قوام السلطنه دستگير مي شوند که ايرج نيز در ميان آنها بوده ولي او خود را معرفي نمي کند تا وقتي که عفو عمومي شامل حال او مي شود سپس ديوان عارف نامه را به پيش کلنل مي برد و پس از به قدرت رسيدن کلنل اشعار او که بر ضد حجاب و مسائل ديگر بود نيز پخش مي گردد که موجب خشم مردم مي شود اما کلنل از او دفاع مي کند و ايرج جان سالم بدر مي برد. از ايرج علاوه بر عارف نامه، منظومه هاي زهره و منوچهر هم وجود دارد
بوسه معشوق
آن کـه تــو را ايـن دهـن تـنـگ داد
وان لـب جـان پــرور گـلــرنـگ داد
داد کـه تــا بــوسـه سـتـانـي هـمـي
گــه بــدهـي گــه بـسـتـانـي هـمــي
گـاه بـه ده ثــانـيـه بـي بـيـش و کــم
گـيـري سـي بـوسـه زمن پشت هـم
گـاه يکي بـوسـه بـبخشي زخـويـش
مـدتـش از مـدت سي بـوسـه بـيـش
زانـچـه تــو را خـوب بـود در نـظــر
بـوسـه مـن بـاشـد از آن خـوب تـر
تــا دو سـه بـوسـه نـسـتـانـي هـمي
لـذت ايــن کـار نــدانــي هــمــي
تـو بـسـتـان بـوسـه اي از مـن فـره
بــد شــد اگــر بـاز سـر جــاش نــه
اخـم مکـن گــوش بـه عـرضـم بــده
مـفـت نـخـواهـم ز تـو قــرضـم بـده
نيست در اين گـفـتـه من سوسه اي
گر تو به من قرض دهي بوسه اي
بـوسـه ديگــر ســر آن مـي نـهــم
لحظه ديگــر بـه تـو پـس مـي دهـم
من که نگـفـتـم تـو بـده بوسه مفـت
طـاق بــده بـوسـه و بـرگـيـر جـفـت
از لــب مـن بـوسـه مکــرر بـگـيــر
چون کـه به آخـر رسـد از سربگير

+
نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1385 11:8 AM توسط محدثه
|
بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

ناآشنا
باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام
من باو می گویم ای نا آشنا بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند

سلام دوستان عزیز اگه تونستم فیلمی که در باره فروغ است بنام سرد سبز برایتان میذارم راستی ایندو شعر از همون آلبوم اولش که اسیر نام دارد هست
یه چیز دیگه تو دلم مونده بگم: راستی در مورد زنان همیشه تبعیض قائل می شن چرا اگه زنی بیادو این جور شعرارو بگه بدنامش میکنن و پشت سرش حرف می زنن ولی شعرای شاعر های مرد هم تا حدودی این جوریه ولی در مورد اون هیچ چیز نمیگن یا اگه هم میگن خیلی کمه امیدوارم شما از اون آدمایی نباشید که بخواین جور دیگه فکر کنید چون اگه این جوریه شاعر هایی هستن که باید مهر بدنامی رو نوشته هاشون بزنیم ولی هر چی هم باشن ذوق و سلیقه داشتن که تونستند شعر بگن 
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385 1:18 PM توسط محدثه
|

فروغ فرخزاد در ديماه سال 1313 در محله اميريه تهران از پدر و مادري تفرشي پا به عرصه وجود نهاد. پدرش محمد فرخ زاد يک نظامي سختگير بود و مادرش زني ساده و خوش باور.
او فرزند چهارم يک خانواده نه نفري بود. چهار برادر به نامهاي امير مسعود، مهرداد و فريدون و دو خواهر به نامهاي پوران و گلوريا.
پس از اتمام دوران دبستان به دبيرستان خسروخاور رفت. در همين زمان تحت تاثير پدرش که علاقمند به شعر و ادبيات بود. کم کم به شعر روي آورد. و ديري نپائيد که خود نيز به سرودن پرداخت. خودش مي گويد که " در سيزده چهارده سالگي خيلي غزل مي ساختم ولي هيچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال 1329 در حالي که 16 سال بيشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرويز شاپور که 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. اين عشق و ازدواج ناگهاني بخاطر نياز فروغ به محبت و مهرباني بود. چيزي که در خانه پدري نيافته بود.
اولين مجموعه شعر او به نام " اسير " در سال 1331 در سن 17 سالگي منتشر مي گردد. کم و بيش اشعاري از او در مجلات به چاپ مي رسد.
با به چاپ رسيدن شعر " گنه کردم گناهي پر ز لذت" در يکي از مجلات هياهوي عظيمي بپا مي شود و فروغ را بدکاره مي خوانند و از آن پس مورد نا مهرباني هاي فراوان قرار مي گيرد.
" گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرانه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام خواندند"
در سال 1332 با شوهرش به اهواز مي رود. ديري نمي پايد که اختلافات زناشوئي باعث برگشت فروغ به تهران مي شود
حتي تولد کاميار پسرشان نيز نمي تواند پايه هاي اين زندگي را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا مي شود
قانون فرزندش را از او مي گيرد. حتي حق ديدنش را. فروغ 16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را نديد
" وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند
وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم : بايد، بايد، بايد
ديوانه وار دوست بدارم.
فروغ فرخزاد سرانجام در 24 بهمن سال 1345 در سن ۳۲ سالگی به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و روز 26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله هنگامي که برف مي باريد به خاک سپرده شد.
" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد"

روحش شاد
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385 12:34 PM توسط محدثه
|