|
یادی از رهی معیری
از برم آن سرو بالا می رود صبرم از دل می رود تا می رود تا گزیند جای در چشم رقیب همچو اشک از دیده ما میرود ماهم از من دور گردد زان سبب دود آهم تا ثریا می رود شمع وارم اشک و آه از چشم و دل یا برآید روز و شب یا می رود می رود گز ما جدا گردد ولی جان و دل با اوست هر جا می رود ز آتش غیرت سوز امشب رهی کان پری با غیر فردا می رود آرزویم چیست دانی اینکه برگیرم شبی بوسه از لب های گرم آرزو انگیز او مدعی در گوش او از ما بدی ها گفته است ور نه بهر چیست؟امشب از رهی پرهیز او + نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385 8:26 AM توسط محدثه |
یه درد و دل کوچولو
سلام " دوستای مهربون " من نمی تونم مثه بقیه آدما حرفای قلمبه ثلمبه بگم ولی دلم می خواد همون که تو دلمه بگم چون اگه از دل برآید بر دل هم میشینه می خوام یه سوال ازتون بپرسم درصورتی که ۳/۱ عمرم گذشته تاره جواب این سوال رو پیدا کردم می خوام بدونم واسه چی توی این دنیای کثیف زندگی می کنید ؟هدفتون چیه؟! فکر نکنید من آدم بدبینی هستم یا همیشه غمگینم میدونید اگه به شعر علاقه دارم واسه اینکه دنیای شاعر ها یه دنیای دیگه دارن مثه دیوونه ها که یه عالمی واسه خودشون دارن من آدم واقع بینی هستم به جا ی خودش شادم به جای خودش غمگینم ولی یه تحولی تو وجودم رخ داده واقعا ای آدمای خاکی واسه چی زندگی می کنید ؟چرا آفریده شدید ؟تا حالا بهش فکر کردید؟ منم مثه بقیه آدما به هدفم فکر نکرده بودم و می گفتم زندگی میگذره ولی واقعا چرا خدا ما رو آفریده که بیایم تو این دنیا و وقتی مردیم هیچی همرامون نباشه جز گناهامون!واقعا واسه این اومدیم که گناه کنیم و بریم نه اومدیم به انسانیت برسم و بریم واقعا فکر کردید اگه همین الان بمیرید چی کار می کنید ؟چیزی دارید با خودتون اون دنیا ببرید یا همشو تو این دنیا مصرف کردید و به باد دادید نمی خوام واستون فقط فک بزنم و بگم خودم هیچ گناهی ندارم نه منم مثه بقیه آدما بودم و تازه به این نتیجه رسیدم ولی امیدوارم همه یه روزی به این نتیجه برسن چون هیچ کسی زمان مرگ خودشو نمی دونه امیدوارم یه جوری زندگی کنید و هدف درستی رو انتخاب کنید که پیش خدا شرمنده نشید هر کی هم اومد و نوشته های منو خوند فقط واسم بنویسه هدفش از زندگی چیه؟ خوشحال می شم هدفتون رو بگید من همیشه نظر های دست نوشته هام رو میخونم پس هر وفت که نوشته هام خوندید نظر بدید + نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385 7:58 AM توسط محدثه |
سلام دوستان دوباره ما اومدیم
این دفعه می خوام درباره زندگینامه شاعرها رو بنویسم اول از همه هم میرم سراغ رهی معیری که خودم خیلی دوستش دارم محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد.رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند البته ترانه آزاده ام به خوانندگي هايده در اواخر عمر رهي در بستر بيماري نشان دهنده تنها چيزي است که براي رهي باقي مونده و به آن مي نازد او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد واین شعر را هم در اواخر عمرش نوشته بود: "گردون مرا ز محنت هستی رها نخواست مرگم رسیده ولیکن خدا نخواست آمد اجل از غم دل وارهاندم اما زمانه از غم و رنجم رها نخواست" روحش شاد رهی معیری آخر کتابش یه شعر می نویسه که بعدا روی سنگ قبرش نوشته شود ولی یه شعر دیگه رو قبر ش نوشته شده الا ای رهگذر کز راه یاری قدم بر تربت ما می گذاری دراین جا شاعری غمناک خفته رهی درسینه این خاک خفته + نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 11:27 AM توسط محدثه |
|